تازه ترین مطالب



پربیننده ترین مطالب

کد مطلب: 18278
تاریخ انتشار : ج, 1393/12/15 - 23:20
 آيا امير نياز به تربيت داشت؟!

بار ديگر نگاهش را به امير متمركز کرد، پسرش هنوز چهره ي بي خيالي گرفته بود و به ديوار آن طرفي زل مي زد.

آران مغان - سهراب آدیگوزلی/ مراد قيافه ي دلسوزانه اي بخود گرفت. رو به پسرش كرد.بدون مقدمه گفت: پسرم. دلبندم. راستش ديروز مي خواستم با تو سخن بگويم.حرفهاي كه از ماهها قبل در دلم تلمبار بود.بايد به اين زودي با تو در ميان مي گذاشتم. اما ديروز پدربزرگ ات پيشدستي كرد.كلي باهات حرف زد.با اين وجود سخن من از جنس ديگري است.حالا تو اسمش را هر چه مي خواهي بگذار.خيال كن به تربيت تو مي پردازم. يا اينكه نصيحت تان مي كنم.آخه من در اين مهم اولي تر از هر كسي هستم...  

 
مراد مكثي كرد. نگاهش را به پسرش دوخت.ولي امير همچنان دراز كشيده و با بي اعتنايي به سقف اتاق مي نگريست. پدرش مايوس نشد. لبخندي زد و ادامه داد: اميرجان دوست دارم قبل از هرچيز ماهيت اين دنياي خاكي را دريابي.شناخت ذات دنيا براي ساكنان آن امتياز وافري به همراه دارد. بلي دنيا سراي موفقيت هاست.حركت از پله اي به پله ي بالاتر به  حيات آدمي دوام و معنا مي بخشد.سير اين حركت و تلاش و موفقيت ها نبايد متوقف شود.چون در آن صورت مرده اي بيش نخواهيم بود و...  
 

در اينجا زهرا خانم به ميان حرفهاي شوهرش پريد. با لحن اعتراضي گفت: مرد چرا داد مي زني ؟! آخه پسر نازنين ام چه هيزم تري به تو و پدرت فروخته كه از ديروز بر سرش ريخته ايد و...

 

مراد بدون توجه به همسرش به ادامه سخن پرداخت: آري پسرم براي فهم بيشتر، سخنم را به مثالي مي آرايم.يادمه خود من روزي به اول دبستان پا گذاشتم.پدربزرگ ات به همين مناسبت در پوست خود نمي گنجيد.كارنامه را كه گرفتم عشق مي كرد.اما از خود تو مي پرسم. اگه به آن مدرك اولي اكتفا مي كردم چي مي شد؟ معلومه همان موفقيت ام رنگ مي باخت. پرپر مي شد. دود گشته و به هوا مي رفت.بلي موفقيت بايد در طي زمان تكرار گردد.اين راز دنياست...  

 

او بار ديگر نگاهش را به امير متمركز کرد.پسرش هنوز چهره ي بي خيالي گرفته بود. اصلا به ديوار آنطرفي زل مي زد. مراد بدون آنكه به دل بگيرد، از جايش بپا خاست.خود را به همان ديوار تكيه داد.چشم در چشم امير دوخت: پسرم بخاطر نصيحت هايم هيچوقت از من نرنجيد. آخه تو در طول عمرت هيچ دوستي به دلسوزي من نخواهي داشت.در واقع موفقيت هاي تو ادامه موفقيت هاي من است.اگر از من مي شنويد ابتدا بايستي به شغل معيني عشق بورزيد. بايد تحصيل را در همان محور پيش برد.متاسفانه دانش آموزان و دانشجوياني در اين راستا هدف ندارند.درس را فقط بخاطر درس مي خوانند.مي خواهند بگويند كه مثلا ما هم مي رويم و برمي گرديم.پس هدف را گم كرده اند. چنين طلبه اي نبايستي بي جهت وقت خود را در كلاس ها هدر دهند.بايد كارگر شد و به استاد كاري اميد بست...  

 

مراد نگاهش را به همسرش برگرداند. زهرا خانم به تندي مي خواست چيزي بگويد.اما مراد پيشدستي كرد: اميرجان مي دانم كه سرتان را به درد آورده ام.تا بحال كه از موفقيت هاي مادي سخن گفته ام.خود ماديات يك مقدمه و ابزار است.مثل بالهاي يك پرنده  وسخت افزار مي ماند.اصل كاري شكوفايي معنوي انسان و پرواز كردن با همان بالها در بلندي هاي كمال است ... 

 

مراد لبخندي کرد. بدون آنكه به زهرا خانم نگاه كند، سخن اش را پي گرفت: پسرم بهت گوشزد مي كنم.بازهم اكيدا سفارش مي نمايم. هيچوقت به دنياي خاكي با ديد بهره مندي از لذت هاي محض نگاه نكن. براستي دنياي ما جاي خوبي براي ارضاء هوس ها ولذايذ نيست. همين طوريكه در دكان عطاري متاعي بنام كتاب عرضه نميشود. هيچ عاقلي هم براي خريد كت وشلوار به دكان آهنگري مراجعه نمي كند.دنياي خاكي هم انسانهاي هوس آلود و لذت جو را به كام نمي رساند.بلكه به صورت اش تف هم مي اندازد...   

 

مراد از جايش برخاست.در طول و عرض اتاق به قدم زدن پرداخت.با صداي بلندتري ادامه داد:اميرجان ظاهرا حواس ات با من نيست.اما حتم دارم كه بخاطر مي سپاري.بالاخره منهم وظايفي دارم.بايد با تو در ميان بگذارم.آري هيچوقت براي مستي دست نياز بسوي مشروبات الكلي دراز نكن.دور مواد مخدره را خط بزن.از ناموس ديگران چشم بپوشان تا دنياي خاكي بال و پرت را نسوزاند.براستي لذايذ محض و متنوع فقط در شان و منزلت بهشت آفريده شده و ...

 

ناگهان لب هاي امير قروچه رفت.با صداي بلندي به گريه پرداخت.متاقب آن زهرا خانم هم زبان به پرخاش گشود: مرد آخه از جون پسرم چي مي خواهيد. اميرم كه ديروز بدنيا آمد.همان روز هم اذيت پدرت شروع شد.به گوش راستش اذان گفت.در گوش ديگرش هم كلمه شهادتين خواند.چرا پدرت اصرار دارد كه پسر من در همان روز تولد كلمه شهادت ياد بگيرد؟! امروز هم تو شروع كردي به فلسفه بافتن. مگر نمي دانيد كه نوزادان تا چند روز پس از تولدشان نمي شنوند.مگر اين معصوم با گوش ناشنوا احتياج به تربيت دارد ؟!!  

 
مراد مي خواست چيزي بگويد اما داد و بيداد امير فضاي اتاق را لبريز كرده بود.(وبلاگ سهراب آدیگوزلی)
انتهای پیام/

ارسال نظر